| View previous topic :: View next topic |
| Author |
Message |
vahid_ve دوست آشناي سايت
Joined: 05 Feb 2006 Posts: 85
|
Posted: Sat Aug 05, 2006 12:54 pm Post subject: یه نقشه ی خوب! |
|
|
بچه ها! یه کاره نون و آب دار!
یه نقشه دارم:
من و وحید و آرش و امیر
روز شنبه میریم بانک مرکزی! من با ابتکار و خلاقیتم به وسیله ی کامپیوتر ، سیستم آلارم رو از کار میندازم. بعد وحید و امیر میرن جولو و با حرکات کاراته دوتا نگهبان دم در رو میکشن. من و امیر و وحید وارد میشیم، بعدا میریم و به گاو صندوق میرسیم. بعدش امیر با استفاده از TNT میزنه درب گاوصندوق رو میترکونه بعدش وحید میره و پولا رو برمیداره و میده به من. من هم که از قبل یک هلکوپتر درخاست کرده بودم از میونه 60000 تا پلیس رد میشم و سوار هلکوپتر (بالگرد!) میشم . وحید هم سوار میشه. بعدش امیر که میاد سوار شه بازداشت میشه و من و وحید فرار میکنیم. بعدش من نامردی میکنم و یک گلوله توی مغز وحید خالی میکنم و از هلکوپتر پرتش میکنم و پولا رو بر میدارم و میرو آمریکا زندگی میکنم. حالا حتما میپرسید: پس آرش چی شد؟ من باید در جواب این سوالتون بگم که آرش این وسط نخودی بود!
حالا هرکی موافقه بگه تا کار رو شرو کنیم!
 |
|
| Back to top |
|
 |
negin بابا اينكاره
Joined: 14 May 2006 Posts: 195 Location: TEHRAN
|
Posted: Sat Aug 05, 2006 6:03 pm Post subject: |
|
|
وایسا بینم
تو یه گوله تو مغز وحید خالی می کنیو بعد من میام ..... |
|
| Back to top |
|
 |
vahid بي تو هرگز
Joined: 26 Nov 2004 Posts: 3067 Location: Tehran
|
Posted: Sat Aug 05, 2006 6:34 pm Post subject: |
|
|
كل برنامه مشكل داشت وحيد جان جز يه جاش ...
اما نيروي انساني كمي رو براي همچين پروژه اي در نظر گرفتي . آخرش هم بد تموم مي شه .
حالا من مي گم :
مواد لازم : من ، وحيد ، آرش ، امير ، نگين ، ممرضا ، مهدي .
من سعي مي كنم و درس مي خونم و تقريبا بعد از 5 سال و 3 ماه توي آزمون استخدامي ادواري قبول مي شم و مي رم جذب بانك مركزي مي شم . بعد از تقريبا 23 سال ميشم رييس كل بانك مركزي .
نگين كه از عشق من سوخته و كينه به دل گرفته كه من عشقش رو رد كردم با ممرضا دست به يكي مي كنه و وحيد رو تشويق مي كنن كه توي آزمون استخدامي شركت كنه و بعنوان آبدار چي وارد عمل بشه .
ممرضا كه يه پيكان به نگين فروخته و از اونجا با هم آشنا شدن زنگ مي زنن به امير و مي گن كه بهشون لينك بده .
در همين حين آرش وارد قصه مي شه .
من به قضايا شك مي كنم و مهدي رو مي كشم . بعد از چند روز ممرضا از نگين جدا مي شه چون واقعا متوجه مي شه كه نگين اصلا قابل تحمل نيست .
امير و وحيد در همين حين وارد بانك مي شن. امير يه گلوله خالي مي كنه تو سر ممرضا كه اسلحه دستش بوده . وحيد مي پره و اسلحه رو مي زاره رو شقيقه من .
من هم كه از ترس مردم در گاو صندوق رو باز مي كنم و همه پولها رو مي دم به نگين .
ممرضا كه نيمه جون روي زمين افتاده دكمه بمب رو فعال مي كنه ...
منم با يه حركت نانچيكو رو مي زنم تو سر وحيد . وحيد ميفته روي زمين . منم سر نگين شيره مي مالم و بهش مي گم كه بهش علاقمندم . من و نگين به سمت هلي كوپتر حركت مي كنيم . در همين حين امير مي گه پول لينك من رو بدين . منم دست مي كنم و يه هزاري بهش مي دم و سوار مي شيم .
در اين لحظه بمب روي ثانيه 3 هست .
من كه مي بينم نگين داره به خاطر من گريه مي كنه و داره مي ره رو اعصابم يه گلوله خالي مي كنم تو مغزش و از هلي كوپتر پرتش مي كنم پايين و مي كشمش .
بعد من خودشيريني مي كنم و مي رم پولها رو تحويل مي دم و و بعنوان وزير امور و اقتصاد و دارايي به جامعه خدمت مي كنم .
حالا حتما میپرسید: پس آرش چی شد؟ من باید در جواب این سوالتون بگم که آرش این وسط نخودی بود! |
|
| Back to top |
|
 |
Amir مدير مباحث عمومي سايت
Joined: 30 Nov 2004 Posts: 1088 Location: Age Hammam Nabasham To Lebasamam
|
Posted: Sun Aug 06, 2006 11:02 pm Post subject: |
|
|
| negin wrote: | وایسا بینم
تو یه گوله تو مغز وحید خالی می کنیو بعد من میام ..... |
و بعد هم با اين وحيد جديده يه زندگي خوب و خوش رو در آمريكا شروع مي كنيد و ...
پس تكليف اين پيتزاهايي كه وحيد بهت داده چي مي شه؟ |
|
| Back to top |
|
 |
Amir مدير مباحث عمومي سايت
Joined: 30 Nov 2004 Posts: 1088 Location: Age Hammam Nabasham To Lebasamam
|
Posted: Sun Aug 06, 2006 11:08 pm Post subject: |
|
|
وحيد جان تبريك به قوي تخيل قوي ات!
عالي بود.
نخ سوزن اينجاش كه ديگه كولاك كردي و يه حال اساسي به جامعه ذكور كشور دادي :
| vahid wrote: |
من كه مي بينم نگين داره به خاطر من گريه مي كنه و داره مي ره رو اعصابم يه گلوله خالي مي كنم تو مغزش و از هلي كوپتر پرتش مي كنم پايين و مي كشمش . |
بعد اينكه يه اشكالي هم داشت!
تو بيخودي مهدي رو كشتي و در داستانت هيچ علتي براش نبود!
من هم اگه حسش باشه مي گم قضيه اصلي چي بوده ... |
|
| Back to top |
|
 |
vahid_ve دوست آشناي سايت
Joined: 05 Feb 2006 Posts: 85
|
Posted: Mon Aug 07, 2006 5:38 am Post subject: |
|
|
| negin wrote: | وایسا بینم
تو یه گوله تو مغز وحید خالی می کنیو بعد من میام ..... |
آخه اون وقت دیگه چه فایده؟
ببین چی میگی ها،
حالا اون امیر نامرد و رفیقاش برامون حرف در آوردن!
و حالا ادامه داستان:
و تو میایی و من گول حرفات رو میخورم و سوار هلکوپتر میکنمت! بعد 1-2 ساعت خوش و بش میفهمم که یه کاسه یی زیر نیم کاسه است! بعد یه دفه تو کارتت رو در میاری و من اونوقته که میفهمم << بله.... تو یک خواهر بسیجی هستی و میخواستی منو دستگیر کنی!
منم که تا به حال از خانوما رو دست نخوردم با 1-2 حرکت نانچیکو (که از استاد وحید یاد گرفته بودم) ناکارت میکنم و بعدش از هلکوپتر پرتت میکنم پایین!
 |
|
| Back to top |
|
 |
vahid_ve دوست آشناي سايت
Joined: 05 Feb 2006 Posts: 85
|
Posted: Mon Aug 07, 2006 5:42 am Post subject: |
|
|
| vahid wrote: | كل برنامه مشكل داشت وحيد جان جز يه جاش ...
اما نيروي انساني كمي رو براي همچين پروژه اي در نظر گرفتي . آخرش هم بد تموم مي شه .
حالا من مي گم :
مواد لازم : من ، وحيد ، آرش ، امير ، نگين ، ممرضا ، مهدي .
من سعي مي كنم و درس مي خونم و تقريبا بعد از 5 سال و 3 ماه توي آزمون استخدامي ادواري قبول مي شم و مي رم جذب بانك مركزي مي شم . بعد از تقريبا 23 سال ميشم رييس كل بانك مركزي .
نگين كه از عشق من سوخته و كينه به دل گرفته كه من عشقش رو رد كردم با ممرضا دست به يكي مي كنه و وحيد رو تشويق مي كنن كه توي آزمون استخدامي شركت كنه و بعنوان آبدار چي وارد عمل بشه .
ممرضا كه يه پيكان به نگين فروخته و از اونجا با هم آشنا شدن زنگ مي زنن به امير و مي گن كه بهشون لينك بده .
در همين حين آرش وارد قصه مي شه .
من به قضايا شك مي كنم و مهدي رو مي كشم . بعد از چند روز ممرضا از نگين جدا مي شه چون واقعا متوجه مي شه كه نگين اصلا قابل تحمل نيست .
امير و وحيد در همين حين وارد بانك مي شن. امير يه گلوله خالي مي كنه تو سر ممرضا كه اسلحه دستش بوده . وحيد مي پره و اسلحه رو مي زاره رو شقيقه من .
من هم كه از ترس مردم در گاو صندوق رو باز مي كنم و همه پولها رو مي دم به نگين .
ممرضا كه نيمه جون روي زمين افتاده دكمه بمب رو فعال مي كنه ...
منم با يه حركت نانچيكو رو مي زنم تو سر وحيد . وحيد ميفته روي زمين . منم سر نگين شيره مي مالم و بهش مي گم كه بهش علاقمندم . من و نگين به سمت هلي كوپتر حركت مي كنيم . در همين حين امير مي گه پول لينك من رو بدين . منم دست مي كنم و يه هزاري بهش مي دم و سوار مي شيم .
در اين لحظه بمب روي ثانيه 3 هست .
من كه مي بينم نگين داره به خاطر من گريه مي كنه و داره مي ره رو اعصابم يه گلوله خالي مي كنم تو مغزش و از هلي كوپتر پرتش مي كنم پايين و مي كشمش .
بعد من خودشيريني مي كنم و مي رم پولها رو تحويل مي دم و و بعنوان وزير امور و اقتصاد و دارايي به جامعه خدمت مي كنم .
حالا حتما میپرسید: پس آرش چی شد؟ من باید در جواب این سوالتون بگم که آرش این وسط نخودی بود! |
آره وحید؟
حیف که وقت کم دارم وگر نه بهت میگفتم که کی رئیس بود و کی آبدار چی!
 |
|
| Back to top |
|
 |
vahid بي تو هرگز
Joined: 26 Nov 2004 Posts: 3067 Location: Tehran
|
Posted: Mon Aug 07, 2006 6:44 am Post subject: |
|
|
| Amir wrote: |
بعد اينكه يه اشكالي هم داشت!
تو بيخودي مهدي رو كشتي و در داستانت هيچ علتي براش نبود!
|
به نكته جالبي اشاره كردين ... اين نكته ظريف رو فقط متخصصين اين فن متوجه مي شن كه البته شما كه رنكت 6 هست از اين قضيه مستثني نيستي ...
طبق تراژدي داستان كه معلوم مي شه كارگردان فيلم از داستايوسكي بازيگر معروف اقتباس كرده ...
مي شه نتيجه گرفت كه مهدي قرار بوده نقش آرش رو بازي كنه ...
ببينيد چه دقيق كارگردان اين جابجايي رو انجام مي ده :
| vahid wrote: |
در همين حين آرش وارد قصه مي شه .
من به قضايا شك مي كنم و مهدي رو مي كشم . بعد از چند روز ممرضا از نگين جدا مي شه
|
اما پشت ماجرا : مهدي زنگ مي زنه به تهيه كننده و ميگه كه شمسي پور قبول شده و ديگه نمي تونه همكاري داشته باشه ... براي همين هم تهيه كننده زنگ مي زنه به نويسنده و نتيجه اين مي شه كه مهدي رو بكشيم تا آرش جاش رو بگيره
.
اگه از زاويه پرس پكتيو به قضايا نگاه كنيد . مي بينيد كه چه هنرمندانه اين كار انجام شده 
Last edited by vahid on Mon Aug 07, 2006 7:31 am; edited 3 times in total |
|
| Back to top |
|
 |
vahid بي تو هرگز
Joined: 26 Nov 2004 Posts: 3067 Location: Tehran
|
Posted: Mon Aug 07, 2006 6:54 am Post subject: |
|
|
| negin wrote: | وایسا بینم
تو یه گوله تو مغز وحید خالی می کنیو بعد من میام ..... |
(منكه زره سرم كرده بودم هيچيم نميشه )
وحيد نگين رو سوار هلي كوپتر مي كنه ، طبق فيلمهاي آمريكايي كه آخر فيلم هست يواش يواش به قسمت هاي سانسور نزديك مي شيم ... در همين لحظه من از زير چادر نگين مي پرم بيرون و خرخره وحيد رو مي جوم ...
بعد ديگه از اونجاش سانسور مي شه  |
|
| Back to top |
|
 |
vahid_ve دوست آشناي سايت
Joined: 05 Feb 2006 Posts: 85
|
Posted: Mon Aug 07, 2006 8:19 am Post subject: |
|
|
| vahid wrote: | | negin wrote: | وایسا بینم
تو یه گوله تو مغز وحید خالی می کنیو بعد من میام ..... |
(منكه زره سرم كرده بودم هيچيم نميشه )
وحيد نگين رو سوار هلي كوپتر مي كنه ، طبق فيلمهاي آمريكايي كه آخر فيلم هست يواش يواش به قسمت هاي سانسور نزديك مي شيم ... در همين لحظه من از زير چادر نگين مي پرم بيرون و خرخره وحيد رو مي جوم ...
بعد ديگه از اونجاش سانسور مي شه  |
ای بابا!
آخه اگه نگین چادر داشت که من سوارش نمیکردم!
 |
|
| Back to top |
|
 |
vahid_ve دوست آشناي سايت
Joined: 05 Feb 2006 Posts: 85
|
Posted: Mon Aug 07, 2006 8:30 am Post subject: |
|
|
بچه ها من یه نقشه ی خوب برای روز 4 شنبه دارم!
بعدا براتون میگم!
منم و وحید با امیر و jj و آرش نخودی!
 |
|
| Back to top |
|
 |
vahid_ve دوست آشناي سايت
Joined: 05 Feb 2006 Posts: 85
|
Posted: Mon Aug 07, 2006 10:25 am Post subject: |
|
|
| vahid_ve wrote: | بچه ها من یه نقشه ی خوب برای روز 4 شنبه دارم!
بعدا براتون میگم!
منم و وحید با امیر و jj و آرش نخودی!
 |
سه شنبه شب، من و وحید و امیر و آرش و JJ نگین قرار میزاریم که همگی خونه ی نگین جلسه بزاریم.
بعدا همه جمع میشیم، اما امیر نامرد نمیاد. بعد من به نگین دستور میدم که بره و امیر رو بیاره.
نگین میره و مخ امیر رو میریزه تو فرقون و میاردش. امیر که خبر نداشته از دیدن ما تعجب میکنه و میاد فرار کنه که همگی میریزیم سرش و میبندیمش به صندلی و من میله ی الکترو مغناطیس رو وارد مغزش میکنم و از طریق کامپیوتر و به وسیله ی برنامه ای که با Visiual Basic نوشتمش ، مخش رو برنامه ریزی میکنم.
بعدا من از طریق اینترنت اطلاعات سری وزارت اطلاعات رو سرقت میکنم!
فردای اون روز که چهارشنبه باشه میریم به بانک مرکزی .
هنوز هوا گرگ و میش.
یه کم صبر میکنیم تا هوا روشن بشه. بعدا امیر که مخش برنامه ریزی شده میدوه و وارد بانک میشه و دوتا نگهبان رو میکشه و تا به درب گاو صندوق میرسه، یه برادز بسیجی با RPG میزندش!
بعدا امیر بیچاره 67.5 قسمت میشه!
و ما داخل بانک میشیم و jj با TNT میزنه درب گاو صندوق رو میترکونه! وقتی میریم تو گاو صندوق رو میبینیم ، متوجه میشیم که یک 25 ریالی هم داخل گاو صندوق نیست.
اون وقته که وحید یه سکته ی ناقص میزنه!
هیچکی نمیفهمه اما من متوجه میشم ولی به هیچ کس نمیگم.
بعدش من با Yahoo Messenger به رئیس پلیس مگم که باید 1 بیلیون دلار و یک هواپیمای جت عمود پرواز به ما بده وگرنه اصلاعات سری سازمان اطلاعات رو تو اینترنت پخش میکنم!
اون هم به هماهنگی از مقامات بالاتر ، پول رو به ما میده.
من و وحید و jj و نگین میریم که سوار هواپیما شیم که متوجه میشیم هواپیما فقط برای 2 نفر جا داره!
خلاصه نگین که به ما نامحرم بوده و نمیتونیم همگی تنگ هم بشینیم خلاصه قرار میشه منو jj سوار هواپیما شیم و نگین و وحید هم برن تو صندوق عقب!
اما نگین میره تو صندوق عقب ولی وحید گیر داده که تا نزارین من یه بوق بزنم نمیرم!
خلاصه jj رو رازی میکنم که بزاره وحید یه بوق بزنه. خلاصه بعد از این کارا همه تو جاشون مستقر میشن و هواپیما رو jj بلند میکنه!
من که میدونستم وحید سکته زده، به سر راکت هواپیما آویزونش میکنم و راکت رو شلیک میکنم!
اما از شانس بد ما راکته مشخی بوده و وحید جون سالم به در میبره!
خلاصه نگین رو از صندوق عقب درش میارم و میزارمش کنار jj که اونو گول بزنم!
بعدا jj که بد جور عاشق نگین شده میاد... که سانسور میشه!
منم از این موقعیت استفاده میکنم و پولا رو بر میدارم و با چتر نجات میپرم پایین.
هواپیما سقوط میکنه و به داخل دریاچه ی آمازون می افته!
منم تو آفریقا فرود میام و با یک اتوبوس (تعاونی) میرم آمریکا و زندگی میکنم!
حالا وحید که جای منو فهمیده میاد سراغم!
اما من که از قبل یک ریز تراشه تو مغزش کار گذاشتم ، مخشو میپیچونم و با 1 هزار تومنی سرشو شیره میمالم و بعد نانچیکو رو در میارم و به حسابش میرسم. اما نانچیکوی من 2 نصف میشه!
حالا حتما میپرسین که با 1 بیلیون دلار چیکار میکنم؟!
اول میرم و نانچیکومو تعمیر میکنم و بعدا میرم و شرکت Microsoft رو از بیل گیتس میخرم و وحید رو به عنوان یک نظافت چی تو شرکتم استخدام میکنم و از اون به بعد اسمم میشه : وحید گیتس!
حالا حتما این سوال براتون پیش میاد که پس این وسط آرش چی شد؟
من باید در جواب این سوال شما عرض کنم که آرش این وسط نخودی بود!
 |
|
| Back to top |
|
 |
Amir مدير مباحث عمومي سايت
Joined: 30 Nov 2004 Posts: 1088 Location: Age Hammam Nabasham To Lebasamam
|
Posted: Mon Aug 07, 2006 1:24 pm Post subject: |
|
|
ببخشید بعد اون وقت این jj کیه!؟
بعد اینکه آرش طبق عادتش قرار رو پیچونده یا اینکه هنوز همون نقش نخودی خودش رو حفظ کرده!؟ |
|
| Back to top |
|
 |
vahid بي تو هرگز
Joined: 26 Nov 2004 Posts: 3067 Location: Tehran
|
Posted: Mon Aug 07, 2006 3:31 pm Post subject: |
|
|
امير من فكر مي كنم وحيد تو ذهنش يه شخصيت مجازي طراحي كرده و اسمش رو گذاشته jj ، اما در مورد برنامه اي كه با ويژوال بيسيك نوشتي بايد بگم كه خطاي كامپايلري داشت و اجرا نشد . احتمالا تو خط ششمش سمي كالن يادت رفته بزاري .
اما يه جاي برنامت مشكل داشت ، اونجايي كه من سكته ناقص مي زنم نگين از غم من سكته كامل مي زنه و دار فاني رو وداع مي گه ...
بعد هم اونجايي كه سوار اتوبوس تعاوني مي شي ؟ اونجا تو كه بليط نداشتي ، بليط از كجا تهيه مي كني . البته من حدس مي زنم كارت بازنشستگيت از شركت واحد رو نشون مي دي و سوار مي شي ... |
|
| Back to top |
|
 |
vahid_ve دوست آشناي سايت
Joined: 05 Feb 2006 Posts: 85
|
Posted: Mon Aug 07, 2006 5:52 pm Post subject: |
|
|
| Amir wrote: | ببخشید بعد اون وقت این jj کیه!؟
بعد اینکه آرش طبق عادتش قرار رو پیچونده یا اینکه هنوز همون نقش نخودی خودش رو حفظ کرده!؟ |
وحید جان درست حدس زد که این jj کی!
این آرش هم که نشد بازیگر!
همش نقش نخودی رو بازی میکنه!
 |
|
| Back to top |
|
 |
|